مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
85
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
هر دو ، ستم است . جوان گفت : به خدائى كه آسمان بيفراشت و زمين بگسترد كه دختر را من كشتم و نشان از صندوق دختر هميداد تا بخليفه آشكار شد كه او كشته . خليفه را عجب آمد و با جوان گفت : سبب كشتن دختر چه بوده و چونست كه اين گناه نميپوشى و در هلاك خود هميكوشى ؟ جوان گفت : اين دختر ، زن من بود و اين پير ، مرا عم و او را پدر است . اين دختر در خانهء من سه فرزند بزاد و مرا بسيار دوست ميداشت . من ازو بدى نديده بودم . در آغاز همين ماه ، بيمار شد . طبيب آوردم . بهبودى روى داد . خواستم كه بگرمابه فرستم ، گفت : بهى آرزو دارم كه او را ببويم و بخورم . من در حال ، بجستجوى به از خانه بدر آمدم و آن روز بسى بگشتم . به پديد نياوردم و شب بفكرت بسر بردم . چون بامداد شد ، از خانه بيرون رفته ، باغها بگشتم و از باغبانان بپرسيدم . يكى از ايشان گفت : آنچه تو ميخواهى ، در بغداد يافت نخواهد شد . ولى خليفه را ببصره اندر ، باغيست . بسى درختان به دارد و باغبانان آن باغ ، همه روزه ، به چيده و براى خليفه مياورند . پس مرا محبّت دختر بر آن داشت كه ببصره روم . پانزده شبانروز رفتم و بازگشتم و سه دانه به بسه دينار خريده ، بياوردم . پس از چند روزى بدكان رفته ، به معامله نشستم . غلام سياهى را ديدم كه بهى در دست دارد . به او گفتم كه : اين به از كجاست كه من نيز بخرم ؟ بخنديد و گفت : اين به را از محبوبهء خود گرفتهام . چند روز بود در سفر بودم . چون بيامدم ، محبوبه را رنجور و نزار يافتم و سه دانه به در بالين داشت . يكى به من داده ، گفت : شوهر قلتبان من اينها را از بصره آورده . چون سخن غلام بشنيدم ، جهان بچشمم تيره شد . دكان برچيده ، به خانه آمدم . از غايت خشم ، عقل و شعور از من رفته ، بسان ديوانگان بودم . ديدم كه دو دانه به در سر بالين دختر است . از به سيمين جويا شدم . دختر گفت : ندانستم چه كس برداشته است . من سخن غلام راست پنداشتم . كاردى برگرفته ، بفراز سينهء دختر نشستم و او را بكشتم و بگليم اندر پيچيده ، بصندوق نهادم و صندوق بر استرى نهاده ، بردم و به دجلهاش در